روزها زن به دیدن مادرم میآمد و لباسهای مادرم رابه خانه اش می برد و شسته و نظیف کرده بر میگشت. در یکی از روزها از مادرم خواهش کرد تا مرا به خانه اش برده و از اینکه دیر شده که سر و جانم را نشسته ام، او مرا نظیف کرده و دوباره نزد مادرم میاورد. مادرم هم، مرا اجازه داد تا به خانه اش بروم.
زن مرا در مهمانخانهء شان که بیتک می گفتند، برده و در تشنابی که در همان اتاق موجود بود، شست و دختر هایش را نیز نزدم فرستاد تا با آنها ساعتتیری کنم. من دو شب و دو روز را در همان بیتک سپری کردم و وقتی که میخواستم در صحن حویلی برآیم، زن به عجله میآمد و به بهانه های مختلف دوباره مرا به همان بیتک داخل می نمود. من که طفل کنجکاوی بودم به چهار اطرافم نگریسته و همینکه زن مصروف کار و بار خانه اش گردید، خودم را به عجله به صحن حویلی رساندم و در اتاقی که در کنج حویلی قرار داشت، داخل شدم.
در اولین نگاه چشمم به قاب عکسی که در بالای میز آرایشش قرار داشت، افتاد؛ در عکس، زن پهلوی پدرم نشسته و دستش را بالای شانهء پدرم گذاشته بود. خواستم تا نزدیک عکس شوم که دفعتاً زن از عقب در رسید و مرا در بغل گرفت و به نوازش سر و صورتم پرداخته و بصورت مرموزی روی عکس را دور داد. و پس از چند ساعت، لباسهای جدیدی را که برایم خریداری کرده بود، بر تنم کرد و نزد مادرم برد.
شب ها در مورد عکس فکر می کردم و سوالهایي در ذهنم خطور می نمود. هرقدر کوشش میکردم تا در مورد به مادرم چیزی بگویم؛ اما میترسیدم که مریضی مادرم شدت نیابد و جرئت گفتنش را به پدرم نیز نداشتم؛ سالها این سوال در نزدم لاینحل باقی ماند. تا در یکی از شبهای مخوف و سرد زمستان، که مادرم حالش بی نهایت خراب بود و با مرگ دست و پنجه نرم مي كرد و زبانش یارای سخن زدن را نداشت، پدرم درحالیکه اشک ندامت می ریخت، دست بر دست مادرم گذاشته و اقرار کرد که او رازی را از مادرم پنهان نموده و اکنون میخواهد که آن راز را در آخرین لحظات زنده گی او افشا نماید؛ و گفت او زن دیگری هم دارد که پس از مادرم، با او ازدواج نموده است و هم اکنون در پشاور با اولادهایش زنده گی می نماید! مادرم که دیگر مجال سخن گفتن را نداشت سرش را بر بالینم گذاشته و دار فانی را وداع گفت. پس از مرگ مادرم، دو برادران جوانم سر ناسازگاری را با پدرم گرفته و خانه را ترک کرده به دورترین ممالک رفتند و من بیچاره را با همه غمهایم تنها گذاشتند.
پدرم پس از مرگ مادرم، زن و اولادهایش را به کابل آورد و مادراندرم درست همان زنی بود که در پشاور با ما مهربانی می کرد و وقت و ناوقت به دیدار مادرم میآمد. بالاخره سوال لاینحلی که در ذهنم باقی مانده بود، با دیدار او حل گردید و دانستم که همان عکس از پدرم و خانمش بود.
مادراندرم در روزهای نخست، با من از در لطافت پیش میآمد و همواره مرا مورد نوازشش قرار می داد؛ اما رفته رفته بعد از اینکه همه اختیارات خانه را به دست گرفت؛ مرا بی اختیار کشیده و با اندکترین اشتباهم، نزد پدرم شکایت می کرد و روز روشن را بر من شام تار می ساخت؛ اما من با همه ناملایمات زندگی، دست و پنجه نرم می کردم و مهر خاموشی را بر لب می نهادم؛ زیرا کسی نداشتم تا پشتیبانم باشد و از من دفاع نماید.
از اینکه پدرم ریش سفید بود و قدرت کار کردن را نداشت؛ من با وجودی که متعلم مکتب هم بودم، برای اینکه با پدرم بازو داده باشم، نصف روز کار آبرومندانه ای را اختیار کردم و یگانه علتش این بود که با پدر ناتوانم کمک مالی بکنم و در پهلوی آن، اندکی غمهای روزگار را فراموش کرده و دمی بدون سروصدای مادراندر به سر برم. اما با اینهمه هنوز آرامش خاطر مادراندرم را به دست آورده نتوانسته ام؛ چرا که او در پهلوی همه مشغولیت هایم از من میخواهد تا مانند دخترانش در کا رهای خانه سهم بگیرم. اگر احیاناً روزی نتوانم به وقت معین به خانه بر گردم و نان شب را زودتر برایش آماده سازم، او مرا مورد لت و کوب قرار می دهد و دستان ضعیف و نا توانم را زخمی می نماید.
هرگاهی که خواستگاربه خانهء ما می آید و مرا مطالبه میکند؛ او نزد خواستگاران، از من بد گویی کرده و می گوید که من دختر خوبی نیستم و در دفاتر مختلف کار می نمایم. او با این سخنانش خواستگاران را منصرف ساخته و در مقابل، دختر خودش را به آنان پیشنهاد می نماید.
من با همه غمها و دردهایم که همجنسم بر من روا می دارد؛ اشک می ریزم و راهی را نمي یابم تا غم هایم را بزداید؛ زیرا در این دنیا چشمی نیست تا برایم اشک بریزد، دلی نیست که بر من ترحم نماید و دستي نيست تا مرا از این گرداب بی مهری، نجات دهد!
نویسنده این وبلاگ نرگس هاشمی استم , در یک فامیل روشنفکر در شهر کابل دیده به جهان گشودم ،دوره ابتداییه و لیسه را در لیسه سلطان رضیه کابل و دوره لیسانس را در پوهنحی زبان و ادبیات پوهنتون تعلیم و تربیه به درجه کدر به اتمام رسانیدم ، با آمدن حکومت سیاه طالبان مانند دیگر دختران افغان از ادامه تحصیل باز ماندم و راهی دیار هجرت به پاکستان گردیدم ، در آنجا افتخار مسلک معلمی را دریافت کردم ،برای دختران افغان مکتب و مرکز فرهنگی لسان انگلیسی و کمپیوتر ایجاد نمودم و با آمدن حکومت موقت دو باره به افغانستان عزیز برگشتم و در پهلوی ادامه تحصیل به مطبوعات افغانستان راه یافتم . نخستین چکیده ام را از طریق مجله کلید به نشر رساندم و کار ژورنالستی را با این مجله آغاز کردم ،با ایجاد مجله وزین مرسل به حیث ژورنالست و معاون مدیر مسوول ایفای وظیفه نمودم و با نشر مطالب اجتماعی ،سیاسی و فرهنگی از حقوق زنان افغان دفاع نموده و برعلیه ظلم و استبداد زمامداران و تفنگ بدستان جنگیده ام و همیشه مبارزه خواهم کرد با نوشتن داستانهای حقیقی زنان زندانی در افغانستان حقایق را برملا ساخته و خشونت علیه زنان را که در افغانستان حاکم است انعکاس داده ام ،برعلاوه با مجله زن و تجارت،موسسه انکشافی زنان افغان،رایزیننگ انترنشل در امریکا و کمیسیون انتخابات افغانستان در بخش مدیا کار کرده ام.