چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۱ - 6:24 - Nargis Hashimi -
ساعت دیواری ؛ شش صبح را نشان می داد.مسعود در زیر لحاف گرم و پشم آلودش به خواب عمیقی فرو رفته بود و خواب خوشی را میدید؛ ناگهان صدای تلفون به صدا در آمد و مسعود را از خواب بیدار کرد.
مسعود چشمانش را مالیده و به ساعت دیواریی که در مقابلش قرار داشت ؛ نگاه کرد، به سرعت جستی زده ، از جایش برخاست و گوشی را برداشت؛ از آنسوی سیم صدای یگانه خواهرش را شنید که می گفت:«بیادر جان! مه منتظر استم تا انلاین شوی و همراهت گپ بزنم. »مسعود از خواهرش معذرت خواست و گفت تا چند لحظه یی دیگر انترنت را روشن کرده و با او صحبت می کند.
در جریان رد و بدل نمودن جملات کوتاهی که این خواهر و برادر نثار هم می نمودند ؛ ناگهان چوکات کوچکی در روی اسکرین کمپیوتر ظاهر گردید که نوشته بود: «آی..»
مسعود نگاهی کرد و با خود گفت: « پی .او کیست؟»
لحظه ای درنگ کرد و ناخود آگاه نوشت: «آی.»
چند ثانیه نگذشته بود که چراغ نارنجی رنگ دو باره اشاره نمود و مسعود را وا داشت تا بر روی آن کلک نماید؛ پس از کلک نمودن خواند که نوشته شده بود. «افغان استی؟»
مسعود به سرعت نوشت:«بلی. و شما....؟»نوشت :«من هم»
مسعود از این سوال غیر مترقبه جانب مقابل خوشش آمد و علاقه مند گردید تا بیشتر با این آدرس در گفتگو را باز نماید.
مسعود نوشت:«اسمت چیست و چطور با من انلاین شدی؟»
از آنسو جواب آمد:«نامم پرستو افغان است و اسم شما را از افغان سایت پیدا کردم و از نامت خوشم آمد.»
مسعود دو باره نوشت:«راست میگی ؟در کجا زندگی داری ؟»از آنسو جواب آمد :«من در استرلیا با پدر ،مادر و یک برادرم زندگی می کنم….خودت چطور؟»
مسعود نوشت:«من در سویدن تنها زندگی می کنم.»
از همان روز به بعد مسعود و پرستو ازطریق انترنت روزها و شبها با هم صحبت می کردند و بدون همدیگر خواب و قرار نداشتند و بدون اینکه یکدیگر را دیده باشند؛عاشق هم شدند.
شبها مسعود و پرستو به یکدیگر می اندیشیدند و تصاویر شان را در روی کاغذ میکشیدند.
هرگاهی که پرستو می خواست عکسش را به مسعود بفرستد مسعود میگفت؛نمیخواهد عکس او را ببیند زیرا بدون اینکه او را دیده باشد پسندیده و دوستش دارد و حاضر است با او ازدواج کند.
پرستو که دیگر بدون مسعود نمی توانست زندگی کند همه چیز را بدون کم و کاست به والدینش گفت و در مقابل با ممانعت آنها مواجه گردید.زیرا والدینش نمی خواستند تا با مردی که بیگانه ی شان است وصلت خانوادگی نمایند. پرستو با مسعود در مورد ممانعت والدینش صحبت کرده و بالاخره تصمیم گرفتند تا بدون خواست همه با هم ازدواج نمایند.مسعود زمینه فرار پرستو را مهیا ساخت و او را نزدش خواست.
مسعود که در میدان هوایی سویدن منتظر اولین دیدار پرستو بود ؛بی صبرانه به هر سو نگاه می کرد و باور نداشت که پرستو را می بیند، تا اینکه پس از چند ساعت انتظار ؛پرستو را با همه نشانی های که در تصورش داشت،دید و با عجله بسویش دوید و دستان گرم و پر حرارتش را در دست گرفت و با نگاه های عاشقانه به پرستو خیره شد و گفت:«تو زیباتر از آنی که تصور کرده بودم و بی نهایت در آرزوی دیدارت بودم و حالا ترا که زیبا ترین دختر دنیا استی؛ با خود دارم وعده می کنم تا آخرین لحظه حیات با تو خواهم بود و پا بپای تو پیر خواهم شد و هیچگاه ترکتت نخواهم کرد.»
پرستو و مسعود شبها و روزهای مالامال از عشق و محبت را می گذشتاندند و طرح های تازه ای را برای زندگی می ریختند. پرستو که درهنگام آمدنش به سویدن پولیس کشور استرالیا را در جریان گذاشته بود؛ از این طریق والدین پرستو رد پای او را پیدا کردند و به پرستو قسمی آشکار نمودند که آنها با وصلت پرستو و مسعود موافقت دارند؛اما میخواهند تا پرستو،مسعود را به استرالیا بیاورد و در آنجا مراسم نامزدی و عروسی شان را برگزار نمایند.
پرستو با شنیدن حرفهای والدینش که با وصلت آندو رضایت دارند اظهار خوشی کرد و با مسعود آماده گردید تا نزد والدینش رفته و مراسم نامزدی شان را برگزار نمایند.
مسعود با یکدنیا آرزو و آرمانی که در دل داشت و از طفلی از محبت مادر و پدر بی نصیب گردیده بود و به آرزوی اینکه والدین پرستو؛مادر و پدرش گردند و او را در دامان پرعطوفت شان قرار دهند. دل خشنود کرد و دست در دست پرستو داده و به استرالیا رفت.
آندو که فکر می نمودند در کنار فامیل پرستو همه خواستهای شان بر آورده گردیده و واقعاً والدین پرستو با وصلت شان رضایت دارند در لباس نمی گنجیدند.
مسعود با نگاه های محبت آمیز و امیدوار به پرستو نگاه می کرد و در چشمانش دنیای ازخوشی ها را میدید.
اما دریغ و افسوس که همه آرزو ها در دلش نهفته ماند و او تنها یک شب با پرستو نامزد ماند. زیرا صبح همان شب؛ مسعود را فامیل پرستو در سقف خانه شان به دار آویختند و پرستو را به درد و غم مبتلا ساختند.
نرگس «هاشمی»
مجله مرسل
کابل -افغانستان
بهار ۲۰۰۸

' xlink:href='%23b'/%3e%3cuse fill='black' filter='url(%23c)' xlink:href='%23b'/%3e%3cpath fill='white' d='M12.162 7.338c.176.123.338.245.338.674 0 .43-.229.604-.474.725a.73.73 0 01.089.546c-.077.344-.392.611-.672.69.121.194.159.385.015.62-.185.295-.346.407-1.058.407H7.5c-.988 0-1.5-.546-1.5-1V7.665c0-1.23 1.467-2.275 1.467-3.13L7.361 3.47c-.005-.065.008-.224.058-.27.08-.079.301-.2.635-.2.218 0 .363.041.534.123.581.277.732.978.732 1.542 0 .271-.414 1.083-.47 1.364 0 0 .867-.192 1.879-.199 1.061-.006 1.749.19 1.749.842 0 .261-.219.523-.316.666zM3.6 7h.8a.6.6 0 01.6.6v3.8a.6.6 0 01-.6.6h-.8a.6.6 0 01-.6-.6V7.6a.6.6 0 01.6-.6z'/%3e%3c/g%3e%3c/svg%3e)
' xlink:href='%23b'/%3e%3cuse fill='black' filter='url(%23c)' xlink:href='%23b'/%3e%3cpath fill='url(%23d)' d='M5.333 12.765c0 .137.094.235.25.235.351 0 .836-.625 2.417-.625s2.067.625 2.417.625c.156 0 .25-.098.25-.235C10.667 12.368 9.828 11 8 11c-1.828 0-2.667 1.368-2.667 1.765'/%3e%3cuse fill='url(%23e)' xlink:href='%23f'/%3e%3cuse fill='black' filter='url(%23g)' xlink:href='%23f'/%3e%3cpath fill='%234E506A' d='M4.616 7.986c.128.125.136.372.017.551-.12.178-.32.222-.448.096-.128-.125-.135-.372-.017-.55.12-.179.32-.222.448-.097zm6.489 0c.128.125.136.372.018.551-.12.178-.32.222-.45.096-.127-.125-.134-.372-.015-.55.119-.179.319-.222.447-.097z'/%3e%3cpath fill='url(%23h)' d='M4.157 5.153c.332-.153.596-.219.801-.219.277 0 .451.119.55.306.175.329.096.401-.198.459-1.106.224-2.217.942-2.699 1.39-.301.28-.589-.03-.436-.274.154-.244.774-1.105 1.982-1.662zm6.335.087c.099-.187.273-.306.55-.306.206 0 .469.066.801.219 1.208.557 1.828 1.418 1.981 1.662.153.244-.134.554-.435.274-.483-.448-1.593-1.166-2.7-1.39-.294-.058-.371-.13-.197-.459z'/%3e%3cpath fill='url(%23i)' d='M13.5 16c-.828 0-1.5-.748-1.5-1.671 0-.922.356-1.545.643-2.147.598-1.258.716-1.432.857-1.432.141 0 .259.174.857 1.432.287.602.643 1.225.643 2.147 0 .923-.672 1.671-1.5 1.671'/%3e%3cpath fill='url(%23j)' d='M13.5 13.606c-.328 0-.594-.296-.594-.66 0-.366.141-.613.255-.852.236-.498.283-.566.339-.566.056 0 .103.068.339.566.114.24.255.486.255.851s-.266.661-.594.661'/%3e%3c/g%3e%3c/svg%3e)
38Sayed Zahir Hashimi, Masuda Sadat and 36 others