سه شنبه ششم آذر ۱۴۰۳ - 10:52 - Nargis Hashimi -
او کیست، کودک معصوم و بی گناه
با چشمان غمزده در لای سنگها
با توته های گل همرنگ اژدها
زانوی غم را به بغل ناز می دهد
در روبروی نحش افتاده ای پدر
در چند متری اش مادر تکانده جا
مانند همدیگر در خواب رفته اند
پرواز می کنند
سمت تقدس و فرشته های ماه
آن یکدیگر زنی
چو عندلیب شده بس چی بی پناه
نی شاخه های گل که به او ناز می دهد
نی غنچه های نوشگفته رضوان دادخواه
بر چهار سویش چو نگاه باز می کند
غیر از صدای ناله و فریاد شامگاه
آنطرف تر هم یک مرد رزمگاه
در بین خاکها فریاد می زند
گویی که بر خشم طبیعت
میدان را بباخته و نمانده اش پا
با پنجه های زهر
در جستجوی طفلک چندماهه اش کجا
فریاد مناره های هری قدیم ما ،
نبض دل زمین را
برده بسوی رب العزت درگاه التجا
آواز سنگهای سرسخت و بدخواه
پیچیده است در گلوی سنگلاخ های درد
آه همصدا با گرگان بی شرف گرسنه دشت ها
امروز چشم ما
بر اشک های فانوس غم
غبطه می خورد
و در پیشانی دیوار گاه گلی
که فرو رفته قعر چاه
با خون هر شهید این را نوشته است :
ای بار الها!
ما را به مرگ عزیزان بی گناه
هیچ امتحان مکن که از پا فتاده ایم .
نرگس هاشمی