م
یکباره چشمانم سیاهی کرد و با چشمان بسته و دم کرده ام دیدم که سلیم را اجمل وار در روی خاکها انداخته اند و کارد جلابی شان را در گلوی باریک و سفید گونش گذاشته اند .
بهت زده از جایم پریده و چیغ زدم :نگذارید که سلیمم را میکشند ..... میکشند .....
داکتر با پیچکاری که در دست داشت به یکباره گی خاموشم ساخت و دیگر ندانستم که چی شد .
وقتی دوباره به هوش آمدم دیدم که همه در چهاراطرافم قرار دارند ؛ شوهر و دختران جوانم هراسناک نگاهم میکنند .نا خود آگاه از جایم برخاستم و سیروم دستم را کشیده و از جایم پرت زده در کنار ارسی ایستاده شدم و به شوهرم گفتم که من جور استم و میخواهم که به هلمند بروم و از نزد طالبان سلیم نوجوانم را رها کنم . او چیغی بر آورده و گفت تا این همه خواب و خیال را از سرم دور نمایم ؛ زیرا آنها کسانی نیستند که بر ما ترحم داشته باشند .
من به کندن موهایم پرداخته و از حال بیحال گردیدم .صرف همینقدر میدانستم که رگ رگ وجودم سوزش دارند و مانند جسم کوچک و بی جانی در آسمانها بی خیال در پرواز استم .
نمیدانم که چند شب و چند روز دیگر هم در همین حالت قرار داشتم .یک شب که سیاهی غول پیکری اطرافم را احاطه کرده بود و یارای سخن زدن نداشتم ؛ سلیم را دیدم که با من خدا حافظی میکند و لباس سفید گونی بر تن دارد و در آسمانها با پرنده گان کوچک آسمانی در پرواز است .به تپش ازجا بر خاستم و دوباره فریاد بر آوردم که خدایا ! یگانه پسر نو جوان و زیبایم را که نان آور خانه ما ست ؛ نجات بده و از چنگ آدم ربایان بیدل برهان !
زنی که در پهلویم قرار داشت دست بر سر شانه ام گذاشته ، به من دلداری داد که حتماً این خواسته امرا خداوند قبول مینماید …
به این گپ دل خوش کردم و اندکی بار غم از شانه هایم رخت سفر بست .هر باری که به درگاه خداوند بی نیاز نماز بر پا میکردم ؛استدعا مینمودم تا سلیم امرا در پناه خود داشته باشد و از ظلم ظالمان در امان دارد .
به این امیدواری رفته رفته صحتیاب شدم و شوهر م مرا دوباره به خانه آورد.به امید دیدار سلیم ثانیه شماری میکردم و خواب و قراری نداشتم .اگر چی با عواطف مادر بودنم ،سرنوشت سلیم را د رخواب دیده بودم اما با آنهم چشم امید داشتم که پسر بیگناه و غریب کارم را رها مینمایند .
هر باریکه در مورد سلیم از شوهرم میپرسیدم او برای دلداری من میگفت که امروز با سلیم صحبت نموده است و به زودی رها میشود ،وقتی که میخواستم با پسرم از طریق تلفون صحبت نمایم ؛ شوهرم مانع میگردید و میگفت :" همه میگویند که زنها با او صحبت نکنند و زیاد با او در تماس نباشند ،چرا که اگر آنها بدانند ؛ سلیم با زنان در تماس است او را سر میبرند سر ."
همه میگفتند که برای رهایی سلیم به دربار بی نیاز خدا(ج) دعا کنم چرا که دعای مادر بر حق فرزندش زودتر مستجاب میشود . اما دریغ و درد که دعای منی بدبخت مستجاب نگردید و در یک صبح کاذب که تازه از خواب برخاسته بودم؛ جسد بیروح و سری قطع شده پسر نوجوان و نامرادم را از دورترین نقطه بدست آوردند و مرا به داغ او نشاندند .
نویسنده : نرگس "هاشمی "
نویسنده این وبلاگ نرگس هاشمی استم , در یک فامیل روشنفکر در شهر کابل دیده به جهان گشودم ،دوره ابتداییه و لیسه را در لیسه سلطان رضیه کابل و دوره لیسانس را در پوهنحی زبان و ادبیات پوهنتون تعلیم و تربیه به درجه کدر به اتمام رسانیدم ، با آمدن حکومت سیاه طالبان مانند دیگر دختران افغان از ادامه تحصیل باز ماندم و راهی دیار هجرت به پاکستان گردیدم ، در آنجا افتخار مسلک معلمی را دریافت کردم ،برای دختران افغان مکتب و مرکز فرهنگی لسان انگلیسی و کمپیوتر ایجاد نمودم و با آمدن حکومت موقت دو باره به افغانستان عزیز برگشتم و در پهلوی ادامه تحصیل به مطبوعات افغانستان راه یافتم . نخستین چکیده ام را از طریق مجله کلید به نشر رساندم و کار ژورنالستی را با این مجله آغاز کردم ،با ایجاد مجله وزین مرسل به حیث ژورنالست و معاون مدیر مسوول ایفای وظیفه نمودم و با نشر مطالب اجتماعی ،سیاسی و فرهنگی از حقوق زنان افغان دفاع نموده و برعلیه ظلم و استبداد زمامداران و تفنگ بدستان جنگیده ام و همیشه مبارزه خواهم کرد با نوشتن داستانهای حقیقی زنان زندانی در افغانستان حقایق را برملا ساخته و خشونت علیه زنان را که در افغانستان حاکم است انعکاس داده ام ،برعلاوه با مجله زن و تجارت،موسسه انکشافی زنان افغان،رایزیننگ انترنشل در امریکا و کمیسیون انتخابات افغانستان در بخش مدیا کار کرده ام.