مسعود نوشت : من در سویدن تک و تنها زنده گی دارم.
از همان روز به بعد مسعود و پرستو ازطریق سیمهای داغ انترنت روزها و شبها با هم گفتگو میکردند و بدون همدیگر خواب و قراری نداشتند .آنها یکدیگر را الهه خوشبختی شان میدانستند و بدون اینکه همدیگر را دیده باشند؛ عاشق هم شده بودند.
شبها مسعود و پرستو درمورد یکدیگر میاندیشیدند و تصاویر همدیگررا در روی کاغذ میکشیدند.
هرگاهی که پرستو میخواست تا تصویر حقیقی اشرا به مسعود بفرستد مسعود میگفت ؛ او نمیخواهد که عکس پرستو را ببیند زیرا بدون اینکه او را دیده باشد ؛دوستش دارد و حاضر است که بدون دیدن با او ازدواج نماید.
پرستو که دیگر بدون مسعود زندگی نمیتوانست ؛همه چیز را بدون کم و کاست به والدینش گفت وبالمقابل با ممانعت آنها مواجه گردید .زیرا والدینش نمیخواستند تا با مردی که ندیده و نشناخته شان است وصلت نمایند ..پرستو با مسعود در مورد ممانعت والدینش گفتگو کرده و بالاخره تصمیم گرفتند که بدون خواست همه با هم ازدواج نمایند . مسعود همه زمینه های فرار پرستو را مهیا ساخته و او را نزدش خواست.
اوکه در میدان هوایی منتظر اولین دیدار پرستو بود ؛بی صبرانه به هر سو نگاه میکرد تا اینکه پرستورا با همه نشانی های که در تصورش داشت دید و با عجله بسویش شتافت ، دست دراز کرده و دستان گرم و پر عاطفه پرستو را در دست گرفته و با نگاه های عاشقانه اش پرستو را نگاه کرده گفت :آه که چقدر در آرزوی دیدارت بودم و حالا ترا که زیبا ترین دختر دنیا استی ؛ با خود دارم وعده میکنم که تا آخرین لحظه حیات با تو خواهم بود و در پایت پیر شده و هیچگاه ترکتت نمیکنم.
پرستو و مسعود شبها و روزها با هم راز و نیاز میکردند و طرح های تازه ای را برای زندگی آینده شان میریختند . پرستو که د رهنگام آمدنش پولیس کشور استرلیا را در جریان گذاشته بود؛ از این طریق والدین پرستو رد پای او را دریافته و به پرستو قسمی آشکار نمودند که آنها با وصلت پرستو و مسعود موافقت دارند ؛اما میخواهند تا پرستو، مسعود را به استرلیا بیاورد و در آنظار آنها نامزدی شان را برگزار نمایند.
پرستو با شنیدن حرفهای مادرش که با وصلت آندو رضایت دارند اظهار خوشی کرده و به حرفهای آنها باور نموده و با مسعود آماده گردید تا نزد والدینش رفته و مراسم نامزدی شان را تجلیل نمایند.
مسعود با یکدنیا آرزو و آرمانی که در دل داشت و از طفلی از محبت مادر و پدر بی نصیب گردیده بود ؛ به آرزوی اینکه والدین پرستو مادر و پدرش گردند و او را در دامان پرعطوفت شان قرار دهند . دل خشنود کرده و دست در دست پرستو گذاشته و به استرلیا نزد والدین پرستو رفت.
آندو که فکر مینمودند همه خواستهای شان بر آورده گردیده و واقعاً والدین پرستو با وصلت شان رضایت دارند در لباس نمی گنجیدند.
مسعود با نگاه های عاشقانه اش به پرستو نگاه میکرد ودرچشمانش دنیای ازخوشی ها را میدید .اما دریغ و افسوس که همه آرزو ها در دلش نهفته ماند و او تنها یک شب با پرستو نامزد ماند . زیرا صبح شب نامزدی مسعود را فامیل پرستو در سقف خانه شان به دار آویخته و پرستو را در داغ نامرادی گرفتار کردند
نویسنده این وبلاگ نرگس هاشمی استم , در یک فامیل روشنفکر در شهر کابل دیده به جهان گشودم ،دوره ابتداییه و لیسه را در لیسه سلطان رضیه کابل و دوره لیسانس را در پوهنحی زبان و ادبیات پوهنتون تعلیم و تربیه به درجه کدر به اتمام رسانیدم ، با آمدن حکومت سیاه طالبان مانند دیگر دختران افغان از ادامه تحصیل باز ماندم و راهی دیار هجرت به پاکستان گردیدم ، در آنجا افتخار مسلک معلمی را دریافت کردم ،برای دختران افغان مکتب و مرکز فرهنگی لسان انگلیسی و کمپیوتر ایجاد نمودم و با آمدن حکومت موقت دو باره به افغانستان عزیز برگشتم و در پهلوی ادامه تحصیل به مطبوعات افغانستان راه یافتم . نخستین چکیده ام را از طریق مجله کلید به نشر رساندم و کار ژورنالستی را با این مجله آغاز کردم ،با ایجاد مجله وزین مرسل به حیث ژورنالست و معاون مدیر مسوول ایفای وظیفه نمودم و با نشر مطالب اجتماعی ،سیاسی و فرهنگی از حقوق زنان افغان دفاع نموده و برعلیه ظلم و استبداد زمامداران و تفنگ بدستان جنگیده ام و همیشه مبارزه خواهم کرد با نوشتن داستانهای حقیقی زنان زندانی در افغانستان حقایق را برملا ساخته و خشونت علیه زنان را که در افغانستان حاکم است انعکاس داده ام ،برعلاوه با مجله زن و تجارت،موسسه انکشافی زنان افغان،رایزیننگ انترنشل در امریکا و کمیسیون انتخابات افغانستان در بخش مدیا کار کرده ام.