مرد، زنش را به دور پرتاب کرده و گفت: "مه نگفتمت که دگه مره آغای ای منحوس نگویی! ایدفه نمی بخشمش!"
مادر نوید از ترس شوهر، فرار کرده و خودش رادر اتاق رساند؛ آرام آرام به گریه شد و طفل کوچکش را نوازش داد. در همین هنگام، شوهرش وارد اتاق شده و به او اخطار داد و گفت: "او زن! اگه امشو بچیته نصف شو ده خانه آوردی، باز از خود گله کنی، فامیدی یا نی!"
مادر نوید، سر تکان داده و با لبان تفسیده و رنگ پریده اش، به نان دادن طفلش ادامه داد و با حواس پریشان به دختر بزرگش گفت: "دخترم! امشو کاکایت دروازهء کوچه ره قلف کده، خدا ده دلش رحم بیاره و بیادرته ده خانه بانه؛ اگه نی بیادرت از خنک خاد مرد!"
خواهربزرگ نوید، با چشمان شاریده و دم کرده اش به جواب مادر پرداخته گفت: "مادر جان! کاشکی پدر و بیادرکم، مه و نویده هم کتی خود ده او دنیا می بردن؛ تا ایقه ظلم کاکایمه نمی کشیدیم!"
مادر نوید، به گریه شد و دخترک تازه جوانش را در آغوش گرفت و از صدای گریهء آندو، مرد بیدار شده و به تیزی بالای سر شان آمد و موهای هر دو را در مشت قبضه کرد و گفت: "مه نگفتم تان که صدای تان نبرایه، مه ایقه جان ندارم که هم اولادهای خوده و هم اولادهای تره نان بتم.؛ یا دختر و بچیته می کشم یا تره از بین میبرم!"
مادر نوید، درحالیکه اشک مجالش نمی داد گفت: "او مردکه! رویته خدا ببینه، آخر گناه نوید بیچاره چه بود که از خانه زده زده کشیدیش؟ او راست می گفت که از تاریکی شو می ترسه و بریت سگرت آورده نمی تانه!"
مرد، یکبار دیگر بر او حمله کرد و او را زیر رگبار مشت و لگدش قرار داده گفت: "مه ازی باد کتی تو و اولادهایت میفامم؛ تو خو ده قصه اولادهای خود استی و اولادهای مره خوب نگاه نمی کنی! آخر می کشمشان، آخر!"
مادر نوید از ترس، دخترش را از خود دور ساخته و پسر کوچک شوهر دومش را در آغوش گرفته و سرش را در زیر لحاف پنهان کرد و وقتی که دید شوهر بیرحمش به خواب عمیقی فرو رفته است؛ دخترش را که او راهم خواب نمی برد و از یک پهلو به دیگر پهلو می غلطید و آهسته آهسته صدای هق هق گریه اش به گوش می رسید، تکان داد و خاموشانه گفت: "بخی بچیم که کلی ره پیدا کنیم و خبر بیادرته بگیریم"."
مادر و دختر، هر قدر کوشش کردند تا کلید را بیابند، موفق نشده و دوباره به سر جای شان رفته و در انتظار سپیدی صبح بودند تا با بیدار شدن مرد ظالم، دروازهء کوچه را باز کرده و سراغ نوید یتیم را بگیرند.
دراین هنگام مادر نوید، به خاطرآورد زمانی را که شوهراولش با تولد شدن نوید، در لباس نمی گنجید و او را مورد نوازش قرار می داد. بعداً به یادآورد روزی را که شوهرش با خریطهء لباسهای عیدی، دست بر دست پسر کوچک شان در چند قدمی آنها مورد اصابت راکت قرار گرفته و او را با دختر و پسرش تنها گذاشت.
سپس به خاطرآورد روزی را که برادر شوهرش به او قول داد تا به دختر و پسرش، پدر مهربان شده و آنان را در زیر سایه اش قرار می دهد.
در همین افکار غرق بود که خروس سحر، بانگ صبحگاهان را داد و زنگ دروازه به صدا درآمد. صدای مکرر دروازه، مرد بی رحم را واداشت تا از بستر خواب برخاسته و دروازه را باز نماید.
مادر و خواهر نوید که در انتظارهمچو حالتی بودند، خود را به زودی در پشت در رسانده و با شنیدن صدای مرد همسایه که پشت آب آمده بود؛ نا امید شده و چشم شان نوید را می پالید. روزها و شبها یکی پیهم می گذشت و انتظار آنها ادامه داشت
نویسنده این وبلاگ نرگس هاشمی استم , در یک فامیل روشنفکر در شهر کابل دیده به جهان گشودم ،دوره ابتداییه و لیسه را در لیسه سلطان رضیه کابل و دوره لیسانس را در پوهنحی زبان و ادبیات پوهنتون تعلیم و تربیه به درجه کدر به اتمام رسانیدم ، با آمدن حکومت سیاه طالبان مانند دیگر دختران افغان از ادامه تحصیل باز ماندم و راهی دیار هجرت به پاکستان گردیدم ، در آنجا افتخار مسلک معلمی را دریافت کردم ،برای دختران افغان مکتب و مرکز فرهنگی لسان انگلیسی و کمپیوتر ایجاد نمودم و با آمدن حکومت موقت دو باره به افغانستان عزیز برگشتم و در پهلوی ادامه تحصیل به مطبوعات افغانستان راه یافتم . نخستین چکیده ام را از طریق مجله کلید به نشر رساندم و کار ژورنالستی را با این مجله آغاز کردم ،با ایجاد مجله وزین مرسل به حیث ژورنالست و معاون مدیر مسوول ایفای وظیفه نمودم و با نشر مطالب اجتماعی ،سیاسی و فرهنگی از حقوق زنان افغان دفاع نموده و برعلیه ظلم و استبداد زمامداران و تفنگ بدستان جنگیده ام و همیشه مبارزه خواهم کرد با نوشتن داستانهای حقیقی زنان زندانی در افغانستان حقایق را برملا ساخته و خشونت علیه زنان را که در افغانستان حاکم است انعکاس داده ام ،برعلاوه با مجله زن و تجارت،موسسه انکشافی زنان افغان،رایزیننگ انترنشل در امریکا و کمیسیون انتخابات افغانستان در بخش مدیا کار کرده ام.