"زمانی که از خراسان رد شدم و به مرز افغانستان رسیدم خم شدم و خاک افغانستان را بوسیدم اما همان لحظه بادی وزید و خاک در چشم من نشست. با خودم فکر کردم سرزمین من چرا خاک در چشم من می ریزی. فرورفتن خاک در چشم من درست شبیه همان صدمات و رنج های بسیاری است که سالیان سال در این وطن متحمل شدیم. ما افغان ها صاحب سرزمینی هستیم که با سرگذشت تلخ و اندوهناکی روبرو بوده و هنوز هم گریبانگیر آن است. اما من مانند بسیاری دیگر از افغان ها در عین دوست داشتن هنوز نمی توانم در آن زندگی کنم."
وقتی این داستان را شنیدم ، فکر کردم که چقدر سمبولیک است و چقدر راز و رمز در آن نهفته است. این داستان از زبان کسی گفته می شد که هیچ وقت در افغانستان نبود ولی به آن عشق می ورزید. بنابراین مشکلات غربت یکی از موضوعات مهم کتاب من است.
من با ستاره ساحلی برای دیدار از مدارس خودگردان به شهر ری و ورامین رفتم. در آنجا با زنی صحبت کردم که سرگذشت زندگی اش به نوعی اثبات این نتیجه گیری من بود. وی تعریف می کرد که”من فقط تا سن ۸ سالگی به مدرسه رفتم و پس از آن پدرم مانع درس خواندن من شد به دلیل این که قد بلندی داشتم و اعتقاد داشت من بزرگ شده ام و مناسب نیست که به مدرسه بروم. بعد از این که پروژه یونیسف در ارتباط با سوادآموزی شروع شد، من و تمام خانواده جذب این پروژه شدیم و اجازه پیدا کردم درس بخوانم البته پدرم هم به سوادآموزی در همین پروژه مشغول شد. با این وجود من ترجیح می دادم مانند همه بچه های ایرانی به مدرسه بروم .
در پاکستان هم اوضاع تقریبا به همین صورت است. با این که شرایط آموزش درپاکستان برای زنان بیشتر نیست و فقط ۳۰ درصد پاکستانی ها از نعمت سواد بهره مند هستند و در نتیجه شرایط افغان ها هم زیاد مساعد نیست ولی به دلیل فعالیت گسترده سازمان های غیردولتی زنان در این کشور جنبش زنان از موقعیت بسیار قدرتمندی برخوردار است و در این مسیر به زنان افغان هم توجه و مساعدت بسیار زیادی شده است.
به علاوه تلاش کردم گروه های مختلف زنان افغان از پشتو تا هزاره، تاجیک و.. را مورد مطالعه قرار دهم و در این مطالعه به نکات جالب تری برخوردم. اگر چه معمولا به این اعقتاد اند که پشتو زبانها نسبت به سایر اقوام افغانی محافظه کارتراند. اما از زبان یک زن پشتو زیان شنیدم که می گفت: همه چیزم را مدیون مادر هستم که بعد از فوت پدر با وجود فشارها و عصبیت های قومی و قبیله ای برای ازدواج مجدد و فشار خانواده به خاطر من و خواهر وبرادرانم ازدواج نکرد و تلاش کرد ثابت کند که برای حفظ بقای خانواده و چرخانیدن آن همیشه لازم نیست مردی حضور داشته باشد. مادرم تلاش کرد تا خانواده خود را برای اثبات توانائی خودش قانع کند.
با زنان افغان در لندن و لوس آنجلس هم مصاحبه کردم و تجربیات آنها را بسیار جالب توجه دریافتم. این زنان علیرغم این که از شرایط مالی و اقتصادی،آموزشی و بهداشتی بسیار بهتری نسبت به هموطنان خود در ایران و پاکستان برخوردار بودند اما از فشارهای فرهنگی، توهین ها و تحقیرها نسبت به زنان مسلمان می گفتند. با این که بسیاری از افغان ها از فشار طالبان در فرار بودند اما در غرب به آنها تروریست می گفتند. این فشارها در برخی شرایط به حدی زیاد بود که مجبور می شدند درها را بر روی خود ببندند و تمام تلاش خود را مصروف دفاع از هویت افغان و مسلمان خود کنند به جای این که به دفاع از هویت جنسیتی و برابری حقوقی با مردان بپردازند. من به این نتیجه رسیدم که شاید از یک لحاظ بتوان گفت محیط ایران و پاکستان شرایط بهتری را برای زنان افغان در رشد و ارتقای برابری حقوقی آنها فراهم ساخته است. ضمن این که مردان افغان هم در این محیط از رشد و آگاهی بیشتری برخوردار شده اند.
در بخش آخر کتاب نیز در قسمت نتیجه گیری به عنوان یک زن ایرانی مقیم خارج از کشور که با زنان داخل کشورم و نیز زنان افغان ارتباط دارم فکر کردم مسئول این همه ویرانی خود غربی ها هستند و جنبش زنان در غرب بیشترین مسئولیت پشتیبانی و حمایت از جنبش زنان در افغانستان را دارد. چرا که دولت های آنها به وجود آورنده این وضعیت بوده اند. آنها باید بر دولتهای خود فشار بیاورند تا برای بهبود وضعیت افغانستان و ساختن آن تلاش کنند.
متأسفانه دولت های غربی از یک طرف با طالبان همکاری می کنند و از طرف دیگر می جنگند. این کشورها باید از بازی های سیاسی خود دست بردارند و افغانستان را بسازند. وقتی مسائل اقتصادی حل شد، مسائل فرهنگی نیز به تبع آن حل می شوند.
در دوران طالبان علیرغم فشارهای بسیار زیاد آنها نوعی سرمایه اجتماعی در میان افغان ها تولید شده بود شما در این دوران می توانستید مدرسه ای را ببینید که بیش از ۸۰۰ نفر کودک افغان در آن آموزش می دیدند. این سرمایه اجتماعی در حال حاضر این ارزش را دارد که برای بازسازی افغانستان مورد استفاده قرار بگیرد.
منبع : وب سایت حامی ؛(حمایت از زنان وکودکان پناهنده )
نویسنده این وبلاگ نرگس هاشمی استم , در یک فامیل روشنفکر در شهر کابل دیده به جهان گشودم ،دوره ابتداییه و لیسه را در لیسه سلطان رضیه کابل و دوره لیسانس را در پوهنحی زبان و ادبیات پوهنتون تعلیم و تربیه به درجه کدر به اتمام رسانیدم ، با آمدن حکومت سیاه طالبان مانند دیگر دختران افغان از ادامه تحصیل باز ماندم و راهی دیار هجرت به پاکستان گردیدم ، در آنجا افتخار مسلک معلمی را دریافت کردم ،برای دختران افغان مکتب و مرکز فرهنگی لسان انگلیسی و کمپیوتر ایجاد نمودم و با آمدن حکومت موقت دو باره به افغانستان عزیز برگشتم و در پهلوی ادامه تحصیل به مطبوعات افغانستان راه یافتم . نخستین چکیده ام را از طریق مجله کلید به نشر رساندم و کار ژورنالستی را با این مجله آغاز کردم ،با ایجاد مجله وزین مرسل به حیث ژورنالست و معاون مدیر مسوول ایفای وظیفه نمودم و با نشر مطالب اجتماعی ،سیاسی و فرهنگی از حقوق زنان افغان دفاع نموده و برعلیه ظلم و استبداد زمامداران و تفنگ بدستان جنگیده ام و همیشه مبارزه خواهم کرد با نوشتن داستانهای حقیقی زنان زندانی در افغانستان حقایق را برملا ساخته و خشونت علیه زنان را که در افغانستان حاکم است انعکاس داده ام ،برعلاوه با مجله زن و تجارت،موسسه انکشافی زنان افغان،رایزیننگ انترنشل در امریکا و کمیسیون انتخابات افغانستان در بخش مدیا کار کرده ام.