با این همه او هرگز قلم را به گوشۀ نینداخت؛ بلکه تا توانست نوشت. اینها ظنز های بی مانند او استند :چگونه خر شدم، شیر نر و برادران شیر پوده و خرها و خاطرهها،ده گور تاریکی، سیاست میاست، اساسنامۀ رشوتخواران ، دموکراسی بند ، ما غرور و غیرت داریم،کاش که عقل خریده میشد، رقص شیطان ،نامۀ سر گشاده به بارک اوباما،راه به سوی زندهگی بهتر و جام تدبیر.
این نكته را نیز در مورد جهان بین باید بگویم كه پارهیی از طنزها و نوشتههای طنزی او به نام مستعار «سوهان» نیز به چاپ رسیده اند. او موضوعات طنزهایش را از میان زندهگی اجتماعی و سیاسی جامعه بر میگزید. نوشتههایش از زبان ساده، روان و دلنشینی برخوردار است. افزون بر این از جهان بین نوشتهای نشر ناشدۀ زیادی بر جای مانده است.
در این سالهای هیاهوی دموکراسی شاید دوستان گاهی بانویی را دیده باشند که با یک بغل کتاب در خیابانهای شهر کابل با خستهگی گام بر میداشت و کتاب می فروخت. بارها از این بانو کتاب خریده بودم . هرباره او را می دیدم در نظرم تبلور از شهامت و استواری و فرهنگ می آمد . باری جهان بین در جریان قصههای خود برایم گفته بود که آن بانو و به تعبیر استاد سطری از استاد واصف باختری « آن روشنی فروش دورهگرد» همسر رسول جهان بین است، بانو گلجان جهان بین.
او نه تنها آثار نشر شدۀ جهان بین را می فروخت؛ بلکه کتاب هایی دیگر نیز برای فروش به خیابانها می برد و از بام تا شام کتابها را در بغل داشت تا اگر در این سرزمین گزافه و هیاهو کسی بخواهد کتابی بخرد.
همچنان پرتو نادری نوشته است : در آن سالهای که در پشاور برای رادیوی بی بی سی کار میکردم . باری نشریۀ به دستم رسید به نام تکانک. نشریه با زبان ظنز . گفتند این نشریه را یکی از جوانان پناهنده به نام ژوند را اندازی کرده است. برنج فروشی میکند و از سود آن این نشریه راه انداخته است.
جست و جویش کردم و گفت و گویی داشتم با او در پیوند به این انگیزۀ بزرگ که چگونه با این همه فقری که دارد نشریهیی را نیز گردانندهگی میکند.
گفت پدرم مرا در این راه تشوق میکند. گفت پدرم همان طنز نویس، رسول جهان بین است.
در آغاز فکر کردم که شاید ژوند دکان برنج فروشی داشته باشد. گفت: نه. برنج را در خانه مادرم میپزد و من در منطقه بورد پشاور آن را برای مردم میفروشم.
ژوند خود نیز در این نشریه چیزهایی مینوشت. بارهای از زبانش شنیده بودم که در آرزوی آن بود تا دستش به دم و دستگاه کوچکی برسد وبعد همه نوشتههای پدرش را نشر کند.
بعد که آبها از آسیاب ها فرو افتاد، دهل و کرنای دموکراسی امریکایی از کوچه کوچۀ افغانستان بلند شد، من به کابل بر گشتم و روزی ژوند به دفتر من آمد. این بار استوار تر بود. چنان بود که جایی کاری برای خود دست و پا کرده بود. با خود چند عنوان کتاب داشت که یکی دو عنوان را خریدم. چنین بود که دامنۀکارهایی را در کابل پی گرفت و چند جلد کتاب پدر را چاپ کرد.
او کتابهای پدر را چاپ میکرد و مادر کتابها را بغل بغل در خیابان ها میبرد و میفروخت تابدین گونه چرخ زندهگی خانواده را بچرخانند.
روانش شاد باد، رسول نیکو مرد بود، قلندر و عیار پیشه ،با این همه رنج و تهی دستی که داشت زندهگی را دوست داشت و گاهی هم با اشارهیی از زندهگی شکایتی نمیکرد. روح استوار ی داشت روشن مانند بامداد یک کوهستان دور.
اینهم بخشی از طنز آدم را به زور دزد می سازند:
..سالها گذشت. شاگرد صنف نهم بودم که کاکایم مضمون های ریاضی و هندسه را درس میداد. از شما چه پنهان که من ریاضی و هندسه را بوی نمیبردم. وقت امتحان که رسید، من پارچهی هر دو مضمون را سفید دادم. وقتی نتایج اعلان شد، در هر دو مضمون صفر برده بودم. با نگاه های شکوهآمیز به کاکایم نگریستم. کاکایم که فهمیده بود از او گله دارم، گفت: بچیم، گناه خودت است. درس را که یاد نداشتی، مانند دیگران نقل میکردی. من به اول نمره گفته بودم کمکت کند؛ ولی خودت نقل نکردی و پارچهی امتحان را سفید دادی. بعدش خانه هم نیامدی تا من برایت حل سوالات را میگفتم و تو مینوشتی! پس تقصیر من چیست؟ پدر و مادرم نیز مرا ملامت کردند. من حرفی برای گفتن نداشتم، با خود گفتم: عجب مردمی، آدم را به زور دزد می سازند!
و اینهم بخشی از طنز نامه گشاده به بارک اوباما :
اوبامای عزیز! وقتی به من و مردمم نگاه میکنید، از ثروت و قدرت و تکنالوژی اعجازنمای خود و جنگ نگویید. ما مردم کوهها و صخرههاییم و مانند عقابان و دهها موجود سرکش دیگر کوهها و صخرهها، حساس و سرکشیم. ثروت و قدرت و تکنالوژِی اعجازنمای شما را به دو توت برابر نمیکنیم. با ما از دوستی و محبت و انصاف و عدالت و راستی و صداقت و احترام متقابل و عهد و وفا و آزادی بگو! این ها واژهها نه، ارزشهایی اند که من و مردمم آنها را دوست و داریم و انسانها را در ترازوی همین ارزشها شناسایی و ارزیابی میکنیم.
منابع : خاطرات پرتونادری ،
نامه سرگشاده به بارک حسین اوباما
و فیسبوک جهان بین
نویسنده این وبلاگ نرگس هاشمی استم , در یک فامیل روشنفکر در شهر کابل دیده به جهان گشودم ،دوره ابتداییه و لیسه را در لیسه سلطان رضیه کابل و دوره لیسانس را در پوهنحی زبان و ادبیات پوهنتون تعلیم و تربیه به درجه کدر به اتمام رسانیدم ، با آمدن حکومت سیاه طالبان مانند دیگر دختران افغان از ادامه تحصیل باز ماندم و راهی دیار هجرت به پاکستان گردیدم ، در آنجا افتخار مسلک معلمی را دریافت کردم ،برای دختران افغان مکتب و مرکز فرهنگی لسان انگلیسی و کمپیوتر ایجاد نمودم و با آمدن حکومت موقت دو باره به افغانستان عزیز برگشتم و در پهلوی ادامه تحصیل به مطبوعات افغانستان راه یافتم . نخستین چکیده ام را از طریق مجله کلید به نشر رساندم و کار ژورنالستی را با این مجله آغاز کردم ،با ایجاد مجله وزین مرسل به حیث ژورنالست و معاون مدیر مسوول ایفای وظیفه نمودم و با نشر مطالب اجتماعی ،سیاسی و فرهنگی از حقوق زنان افغان دفاع نموده و برعلیه ظلم و استبداد زمامداران و تفنگ بدستان جنگیده ام و همیشه مبارزه خواهم کرد با نوشتن داستانهای حقیقی زنان زندانی در افغانستان حقایق را برملا ساخته و خشونت علیه زنان را که در افغانستان حاکم است انعکاس داده ام ،برعلاوه با مجله زن و تجارت،موسسه انکشافی زنان افغان،رایزیننگ انترنشل در امریکا و کمیسیون انتخابات افغانستان در بخش مدیا کار کرده ام.