آری ! روزی از روز ها یکی از خواهر خوانده های مادرم که شوهرش همکار پدرم بود به بسیار خوشحالی به خانه ما آمده و به مادرم نوید داده و گفت : " شاه پیری جان !خدا دعایته قبول کد ، ده همی رو زها خواهر زاده ام از امریکا میایه ، خوب دختر چاق و چله اس . پشتش خواستگاری بیا و او ره به بچیت بگی ."
مادرم با شنیدن این پیغام در لباس نمی گنجید او با آمدن لیلا و به کمک خواهر خوانده اش به خانه لیلا رفته و بدون اینکه سن وسالش را بپرسد وبرای اینکه یگانه خواستش برآورده شود؛ او را برایم خواستگاری کرد .مادر لیلا می گفت که یگانه شرط دخترم مقبولی و جوانی پسر است و تا حال چندین خواستگار را جواب رد داده و وصلت شانرا نپذیرفته است .او گفت که نخست ما میخواهیم پسر تان را ببینم و بعداً تصمیم خواهیم گرفت .
وقتی مادرم این خواسته شانرا برایم گفت ؛من که یگانه مرام و مقصدم رفتن به خارج بود و از اینکه از زیبایی و خوش اندامی زیادی برخوردار بودم ؛خودم را آماده کرده و با مادرم به خانه لیلا رفتیم . پس از کوبیدن در و چند لحظه انتظار ،خاله ء لیلا ما را به اتاق سالون رهنمایی کرد.
لحظه ها میگذشت وبا گذشت لحظه ها صدای تک تک قلبم بلند و بلند تر میشد ؛ لرزه خفیفی در وجودم مستولی بود و در دلم هزاران سوال خلق میگردید که لیلا چگونه لیلای خواهد بود !!؟
گاه فکر میکردم که موهای سیاه و دراز دارد و گاه حدسم را رد کرده میگفتم نه ، لیلا از خارج آمده و موهایش کوتاه و بچه گانه است .
در همین افکار غرق بودم که لیلا وارد اتاق شد و بر خلاف تصورم لیلا را با چادر سفیدی که در سر داشت و خودش را پیچانده بود؛ دریافتم .او با بسیار آرامی و متانت به مادرم سلام کرده و در گوشه ای نشست و سرش را به زیر انداخت و با نگاه های پنهانی نگاهم کرد .
مادرم که قبلاً از صفات و خصوصیات لیلا برایم چیز چیزی گفته بود و با دیدن شکل ظاهری و فریبکارانه اش که آنرا برای چند لحظه تمثیل میکرد ؛دست مادرم را به عنوان رضایت فشار داده و وانمود کردم که به وصلت لیلا راضی استم .
بعد از نوشیدن چای و عزت داری مادر لیلا و خاله اش ؛خانه ء لیلا را ترک کردیم و مادرم به آنها اصرار ورزید تا هر چی زودتر از موافقت و یا عدم موافقت شان ما را اطلاع دهند .
فردای همان روز بر خلاف توقع ما خاله لیلا به مادرم احوال داد که آنها مرا انتخاب کرده اند . پدر و مادرم که در لباس نمی گنجیدند ؛همان روز به خانه لیلا رفته وبرایم شیرینی گرفتند . خود را خوشبخت احساس میکردم و هزاران هزار خواب و خیال را در ذهنم میپروراندم .
بنابر خواست لیلا و مادرش شیرینی خوری مجللی را برپا کردیم وبعد از ده روز لیلا دوباره به امریکا رفت و وعده داد که هر چی زودتر کارهایم را خلاص کرده و مرا به امریکا میخواهد .
مدت شش ماه را در افغانستان ماندم ، در این مدت لیلا هر شب برایم زنگ میزد و از حال واحوالم باخبری میکرد. بعد از گذشت شش ماه کارهایم تمام گردید وبه هزاران امید و آرزو راهی امریکا گردیدم . وقتی در میدان هوایی نیویارک رسیدم؛ لیلا با مادر و برادرانش انتظارم را میکشیدند ،با دیدن لیلا و طرز لباس پوشیدنش که کاملاً امریکایی بود ؛ احساس نا راحتی کردم و ازهمان اوایل فهمیدم که گول خورده ام و فریبم داده اند .
وقتی لیلا نزدیکم شد و رویم را بوسید ،مانند مومی آب شده و به زمین ریختم .اما به امید اینکه او را اصلاح میکنم؛ آه به جگر نیاورده و خاموشی اختیار کردم .بعد از سپری شدن دو روز و با اصرار لیلا مراسم عروسی ما برگذار شد ؛در مراسم عروسی کاملا خود را تنها احساس میکردم واز اینکه فامیلم د رکنارم نبود، رنج میبردم و با دیدن رقص های لیلا با دیگران و روبوسی او با رفقایش رنجم زیادتر میشد ،اما در ظاهر لبخندی که حاکی از نارضایتی ام بود بر لب آورده و در اصل زهر تلخ مجبوریت را قرت میکردم .
وقتی که محفل عروسی ما گذشت ؛ به اپارتمان مجللی که مادر لیلا برای ما تحفه داده بود وارد شدیم و همه ما را تنها گذاشتند ؛رو به لیلا کرده و گفتم :"لیلا جان ! اگه میخواهی که زنده گی زناشوهری ما دوام بیشتر داشته باشه پس لطفاً لباس مناسبی که شایسته یک دختر افغان اس ،بپوش و دگه با مرد های نا محرم روبوسی نکو و مره بیشتر ازای آزار نتی !"
لیلا به پیشانی باز این گفته امرا پذیرفته و گفت :"صبور جان !چرا از وخت نگفتی که از ای کارهایم خوشت نمی آیه ؛مه ده اینجه کلان شدیم و با ای محیط عادت کدیم ،اما بخاطر تو ، وعده میکنم که ای عادت هایمه ترک کده و بریت وفا دار بمانم ."
از اینکه لیلا سخنم را پذیرفته بود احساس خوشی میکردم و خودم را خوشبخت میدانستم . در این مدت مادر و برادران لیلا ازما خبرگیرایی کرده و مادر لیلا برایم محبت زیادی میداد و هر روز و هر شب برایم زنگ میزد و خبرم را میگرفت . از قضا روزی که لیلا در وظیفه اش بود و من بعد از ختم کارم وقتتر به خانه آمده بود؛ مادر لیلا با دور دادن کلید وارد اتاقم شده و با دیدن ناگهانی او از جایم برخاسته سلام کرده و دستش را بوسیدم .با نزدیک شدن او دانستم که دهانش بوی بدی دارد و شراب خورده است .او همواره از من تقاضا محبت میکرد و وانمود میساخت که در اولین نگاه عاشقم شده است و به همین عنوان مرا برای دخترش انتخاب کرده است .
وقتی لیلا به خانه آمد و من که نمیتوانستم جلو احساساتم را بگیرم همه حادثه را برایش بیان کردم .لیلا با سماجت زیادی سخنانم را رد کرده و گفت : " تو دروغ میگی و میخواهی که فامیل ماره بد نام بسازی "هرقدر گفتم و قسم خوردم لیلا قبول نمیکرد و وقتی هردو به مشاجره افتاده و غالمغال ما تا آنجا رسید که همسایه ها خبر شده و به پولیس اطلاع دادند .در جریان گفتگوی ما لیلا گفت : "تو پیش پای بین استی و قدر ای ره نمیدانی که تره از افغانستان پرخاک کشیدیم و... " با شنیدن این حرف نتوانستم که اعصابم را کنترول کنم و سیلی محکمی برروی لیلا زدم . در همین هنگام پولیس وارد خانه شده و دو شب و دو روز زندانی ام کردند و پس از دو روز لیلا و مادرش مرا از زندان رها ساختند .من که اعمال شوم مادر لیلا را فراموش کرده نمیتوانستم ؛به صورت مخفی پاسپورت امرا گرفته و بعد از اخذ تکت وارد افغانستان شدم .لیلا و مادرش بعد از اینکه اطلاع یافتند که من به افغانستان آمده ام ؛هر روز و هر شب به مادرم زنگ زده و گفته هایم را دروغ دانسته و میگویند که مرا دوباره دعوت می نمایند.
منکه همه سرگذشتم را به والدینم قصه کرده ام آنها از تصمیم شان پشیمان شده و حاضر نیستند تا دوباره به امریکا بروم .
وقتی مادرم برایم پیشنهاد عروسی دوباره را میکند ؛ اشک بیگمان از چشمانم سرازیر شده و میگویم :نی ،یکبار اشتباه کردم با ر دیگر اشتباه نمیکنم .
نویسنده این وبلاگ نرگس هاشمی استم , در یک فامیل روشنفکر در شهر کابل دیده به جهان گشودم ،دوره ابتداییه و لیسه را در لیسه سلطان رضیه کابل و دوره لیسانس را در پوهنحی زبان و ادبیات پوهنتون تعلیم و تربیه به درجه کدر به اتمام رسانیدم ، با آمدن حکومت سیاه طالبان مانند دیگر دختران افغان از ادامه تحصیل باز ماندم و راهی دیار هجرت به پاکستان گردیدم ، در آنجا افتخار مسلک معلمی را دریافت کردم ،برای دختران افغان مکتب و مرکز فرهنگی لسان انگلیسی و کمپیوتر ایجاد نمودم و با آمدن حکومت موقت دو باره به افغانستان عزیز برگشتم و در پهلوی ادامه تحصیل به مطبوعات افغانستان راه یافتم . نخستین چکیده ام را از طریق مجله کلید به نشر رساندم و کار ژورنالستی را با این مجله آغاز کردم ،با ایجاد مجله وزین مرسل به حیث ژورنالست و معاون مدیر مسوول ایفای وظیفه نمودم و با نشر مطالب اجتماعی ،سیاسی و فرهنگی از حقوق زنان افغان دفاع نموده و برعلیه ظلم و استبداد زمامداران و تفنگ بدستان جنگیده ام و همیشه مبارزه خواهم کرد با نوشتن داستانهای حقیقی زنان زندانی در افغانستان حقایق را برملا ساخته و خشونت علیه زنان را که در افغانستان حاکم است انعکاس داده ام ،برعلاوه با مجله زن و تجارت،موسسه انکشافی زنان افغان،رایزیننگ انترنشل در امریکا و کمیسیون انتخابات افغانستان در بخش مدیا کار کرده ام.