دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۸۶ - 12:36 - Nargis Hashimi -
بادی تند و مهیب با وزش هر چی تمام در اتاق را باز و بسته میکرد ؛ برگهای ریخته و زرد شده درخت ناجو در پیش قدمها افتیده بودند ،گاه به یک سو و گاه سوی دیگری لگد مال میشدند و کفشها را بوسه میزدند.از دورصدا گامهای سخت و تند مردی به گوش میرسید که برگها را زیر پا کرده و گام به گام به پته های زینه چوبی نزدیک میشد .با پیمودن چند پته راه موعودش را یافته و از سکینه خانم ،خاطره راپرسید . خاطره ای که مدتی بود از خاطره ها فراموش شده و در معرض فروش مردان قرار داشت . مرد به سکینه خانم گفت :"مه دگیشه نمیفامم ،هر چطو که میشه خاطره ره بریم بیار ؛آخر پیسه میتم ،پیسه ...مفت خو نمیگیرمش"
سکینه جواب یداد : "باش ببینم که خاطره تیار اس یا نی ،باز پسان کتیت گپ خاد زدم ."
مرد قدمهای سکینه را بی صبرانه نگاه کرد و سکینه یکی دو پرده را پس کرده از نظر مرد گم شد .
خاطره پریشان و مبهوت بالای تختی افتیده بود وگریه میکرد ،صدای پر هیبت سکینه او را بخود آورده و از جایش تکان خورد ،اشکهای مروارید گونه اشرا پاک نموده گفت :"خاله سکینه! تره به خدا قسم که اگه مره پیش شوهرم نبری ،مه گناه کار میشم که به شوهرم خیانت کنم ."
سکینه با مکر شیطنت آمیزش دست نوازش بر سر خاطره کشیده وموهای پریشان او را درست کرده گفت :"دخترم! ده اینجه ساعتت تیر میباشه و پیسه خوب هم کمایی میکنی ،بخی که بریم! ای مردی نو خوب پیسه دار معلوم میشه ،پر زرق و برق میسازید و خوشت کده ...."
خاطره دست سکینه خانم را پس زده گفت :"مره اگه بکشی هم دگه به گفتت نمیکنه ،مه دگه پیش مردا نمیرم ...نمیرم .فامیدی یا نی ."
سکینه سیلی محکمی حواله خاطره کرده و موهای سیاه و درازش رادر دور دستانش قبضه نموده و او را از سر تخت پایین آورد و اخطارش داد که تا پنج دقیقه دیگرآماده شده وبه مرد تسلیم گردد .
مرد که با بیصبری انتظار آمدن سکینه را میکشید با آمدن او خنده پر معنی زده و دست بر جیب برده و به رهنمایی سکینه وارد اتاق خاطره گردید .
و خاطره را با موهای پریشان و چشمان شاریده و سرخ گونش که رو در زمین گذاشته بود ،یافت. به چهره معصومش خیره مانده و دریافت که او را جبراً به این کار وادار ساخته اند ،دلش به حال خاطره سوخته و دست محبت بر سرش کشید و گفت :"خوار قیامتم باشی ،بگو که مه چطو میتانم کمکت کنم ؟تره کی ده اینجه آورده و..."
خاطره عقده اشرا ترکانده و به گریه شد و ازمرد خواست تا او را نزد شوهرش برساند و با اشک سرگذشت تلخش را چنین حکایت کرد :
" از نخستين ایام روزگار زنده گي بجز غم و جفا چيزي را به ارمغان نداشتم ودر زنده گي همواره زهر مصيبت و غم را ظالمانه می نوشيدم .هنوز طفلي بيش نبودم كه مادرم را از دست داده و دركنار مادر اندر به سن بلوغ رسيدم.
.به آرزوي پوشيدن لباس نو بودم وميخواستم ؛ مانند ديگر دختران با لباس سیاه به مكتب بروم و کاغذ و قلم بدست گیرم . اما افسوس كه بجز ضربه و شكنجه مادر اندر ديگر چيزي را به ياد ندارم. .
هنوز چارده سال از بهار عمرم نگذشته بود كه بنابر خواست پدرم به عقد مردي در آمدم که ندیده و نشناخته ما بود .با وجودی که سنم خورد بود ولی با حوصله مندی به زندگی زناشوهری ادامه میدادم .اگر چی زنده گي زناشوهري ما با نهايت فقر ، پيچاره گي و در به دري میگذشت. اما باز هم نسبت به خانه پدر كمي راحتتر بودم . شوهرم مرد با غيرت و كاركن بود ؛مگر از نداشتن طفل رنج ميبردیم . من كه از مهر مادر بي نصيب گردیده بودم ، هماي خوشبختي نیز بر سرم سايه نمی افگند .
از عروسي ما هشت سال گذشت و دراين مدت اكثراً به خانه پدرم ميرفتم و گاه گاهي از ديگر اقاربم ديدن بعمل ميآوردم ، شوهرم دراين زمينه ممانعتي نشان نميداد.عمه ام كه در شهری دورتر از ما زنده گي داشت گاه گاهي به خانه ما ميآمد وهميشه خود را غمگسار درد هايم ميدانست و از اينكه از داشتن طفل بي نصيب بودم رنج ميبرد و همواره تشويقم ميكرد تا خود را تداوي كنم . روزي از روزها به خانه ما آمده و به بهانه اينكه مرا نزد ملا وزيارت ميبرد ،از شوهرم اجازه ام را گرفته و به شوهرم قسمي وانمود كرد كه تا يكماه من نزد او استم و تا تداوي ام نشده او نبايد به سراغم بيايد .
شوهر بيچاره ام كه نيز آرزوي فرزند داشتن را داشت ؛ سخنان مكر آميز او را قبول كرد و تا گذشت يكماه از من پرساني ننمود .وقتي كه به خانه عمه ام پا گذاشتم ،بعد از گذشت يك شب رفتار عمه ام بكلي تغيير نمود و با خشونت بي اندازه زياداستقبالم كرد و مرا در اتاقي زنداني نمود وبعد از یکهفته مرا به پسر ننویش که جبار نام داشت و جوان پولدار و عياش بود ؛ معرفي كرد .من كه دركوره هاي آتش قرار داشتم ،بجز گريه و ناله ديگر چاره يي نداشتم ،مانند پرنده زنداني يي پودم كه درپشت قفس آهني ترانه ميسرايد و آرزوي آزاد شدن را دارد ،بعد از گذشت ده روز جبار با دادن دو صد لك افغاني به عمه نا مهربانم مرا به زور و جبر وادار به نكاح دوباره نمود .هرقدركوشيدم تا فرار نمايم نتوانستم و هر قدر فرياد كردم كه من زن عروسي شده استم و شوهرم حيات دارد ،نه تنها اينكه آنان به آوازم گوش ندادند ،بلكه وادارم كردند تا به نكاح دو باره جواپ مثبت بدهم ؛ شوهر بيچاره ام كه درخوشباوري قرار داشت و عمه خود فروشم را حفاظت كننده ناموسش ميدانست؛تا يكماه خبرم را نگرفت و مرا جباربه دور ترين نقطه انتقال داد كه ديگر حتي اميد دوباره رسيدن را به شوهرم نداشتم .جبارعیاش بعد ازچند روز مرا بالای سکینه خانم فروخته و به زور در اینجا آورد .
شوهرم بعد از گذشت يكماه به خانه عمه ام رفته و سراغم را گرفت ؛ ولی عمه مكار و فريبكارم شوهرم را با خشونت زياد از خانه اش بيرون كشيده و به او گوشزد كرده كه گويا من با مردي از خانه او فرار نموده ام ."
مرد بعد از شنیدن سرگذشت خاطره با دادن پول هنگفت او را به خانه اش آورد و خاطره را به شوهرش تسلیم نمود . اما دیگر شوهر خاطره بالایش بی اعتبار شده بود و او را مکار میدانست .