ساعت پنج صبح فيروز از خواب برخاست و به صدای پرنده ها گوش داد كه شادمانه طلوع صبح و آغاز یک روز ديگر را زمزمه می کردند. احساس شيرينی مثل يك رويای هوس آلود از ذهنش گذشت و بار ديگر به عالم رويا پناه برده پلكهايش را بست .زنگ ساعت سرمیزی دوباره خوابش را پراند و به عجله سر جایش قرار گرفت .با کسالت و تنبلی خودش را به دستشویی رساند و پس از آراستن سر و صورت و ناشتای مفصل خانه را ترک کرد.
خانه دیگر خوشش نمی آمد ؛بخصوص از وقتی كه پرستو همسر زيباو جوانش تركش كرد؛ تحمل فضای سرد و خالی از محبت را نداشت.
رعنا دختر جوان و زيبايی كه تازه مکتب را تمام کرده بود و چاره ای دیگری بجز دریافت کار با معاش نسبتا مناسب را نداشت تا پدر ریش سفید و مادر مریض و نابینایش را نان دهد به واسطه محبوب رفیق فیروز وظیفه سکرتری فیروز را بدست آورد.
فیروز که فرصت خوبی برایش مهیا شده بود تا یک بار دیگر بخت آزمایی کرده و توجه رعنا را جلب کند ؛همواره در جریان کار از بیوفایی همسرش یاد ها می کرد و خود را کاملا شخص تنها و بی کس و حق بجانب جلوه می داد
رعنا که دختر مهربان و ساده دلی بود؛ در هر فرصتی به او دلداری می داد و به فیروز و قصه های مکررش احساس ناراحتی می کرد.
فيروز به اين استدلال رعنا چندان اعتمادی نداشت ودر هر موقع ترجيح می داد تا فراتر از قبل حرف دلش را به زبان بیاورد، اما از بخت بد می ديد كه دختر دلربا به او مثل بچه ای نابالغ نگاه می كند و بجز از دلسوزی هدف دیگری ندارد.
رعنا که همه گوش و هوشش متوجه کار و از دست ندادن وظیفه اش بود؛ نمی توانست شنونده مستعدی برای حرفهای عاشقانه فيروز باشد و در حالي كه تمركزش را به سختی حفظ می كرد؛ در تاييد گفتار او سری تكان می داد و به بهانه آوردن چای و يا ميوه دفتر را ترك می كرد.
فيروز که بهانه ای بجز از ذکر بیوفایی همسرش نداشت خود را در مهلكه شور ، اشتياق و اوهام عاشقانه می انداخت و با اين تمهيد بر لذت ديدارهای كمياب و ارزشمند خود می افزود و اما می دانست که راضی كردن رعنا به اين زودی ها ميسر نيست ؛ برگ عيشش را ورق زده و به کوشش هایش ادامه می داد.
در يكی از روزهای گرم و طاقت فرسای تابستان كه مغزش از شدت گرما منفجر می شد. تلفون را از جيبش بيرون كرد، قلبش به تندی در حركت شد . نفسش به شمارش در آمد. عزمش را قويتر نمود و با خود گفت :"انتظار بی فايده است ." شماره تلفون رعنا را با انگشت های دستش فشار داد و پس از چند زنگ صدای رعنا قلبش را به تکان آورد كه می گفت : بلی رییس صاحب بفرماييد!
نویسنده این وبلاگ نرگس هاشمی استم , در یک فامیل روشنفکر در شهر کابل دیده به جهان گشودم ،دوره ابتداییه و لیسه را در لیسه سلطان رضیه کابل و دوره لیسانس را در پوهنحی زبان و ادبیات پوهنتون تعلیم و تربیه به درجه کدر به اتمام رسانیدم ، با آمدن حکومت سیاه طالبان مانند دیگر دختران افغان از ادامه تحصیل باز ماندم و راهی دیار هجرت به پاکستان گردیدم ، در آنجا افتخار مسلک معلمی را دریافت کردم ،برای دختران افغان مکتب و مرکز فرهنگی لسان انگلیسی و کمپیوتر ایجاد نمودم و با آمدن حکومت موقت دو باره به افغانستان عزیز برگشتم و در پهلوی ادامه تحصیل به مطبوعات افغانستان راه یافتم . نخستین چکیده ام را از طریق مجله کلید به نشر رساندم و کار ژورنالستی را با این مجله آغاز کردم ،با ایجاد مجله وزین مرسل به حیث ژورنالست و معاون مدیر مسوول ایفای وظیفه نمودم و با نشر مطالب اجتماعی ،سیاسی و فرهنگی از حقوق زنان افغان دفاع نموده و برعلیه ظلم و استبداد زمامداران و تفنگ بدستان جنگیده ام و همیشه مبارزه خواهم کرد با نوشتن داستانهای حقیقی زنان زندانی در افغانستان حقایق را برملا ساخته و خشونت علیه زنان را که در افغانستان حاکم است انعکاس داده ام ،برعلاوه با مجله زن و تجارت،موسسه انکشافی زنان افغان،رایزیننگ انترنشل در امریکا و کمیسیون انتخابات افغانستان در بخش مدیا کار کرده ام.